تبليغاتX
اردیبهشت ; زمان یاس و ذغال اخته

اردیبهشت ; زمان یاس و ذغال اخته

-----

دستم به نوشتن نمیاد...


نه که قبلا میومد!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390ساعت 0:55 قبل از ظهر  توسط ذغال اخته  | 

هشدار, تلنگر, مشت, درد, فریاد......

هرازگاه  به هر آشنایی که از قدیم پدرم را می شناسد می رسم،پاره ای از خاطرات و داستانهای زندگی آن حضرت را طلب نموده و پازلی از زندگی ایشان را در دست می گیرم تا زین روی شاید بتوانم در آینده ای نزدیک آن تاریخ ماضی را که سر شار از پیچ و خم ها و فراز و نشیبها و تغییر مسیر هاییی نزدیک به ۱۳۵ درجه می باشد را کنار هم بچینم.

هرچه بیشتر پای صحبتهای دوستان و نزدیکان وحتی کینه توزان و حسودان و بد طینتان مینشستم، آن زندگی نامه بیشتر برایم آشنا آمد، تا لحظه ای به خود آمدم و متحیرانه (بدان سان که به تصاویر عجق وجق انتهای مجلات که با دقت در آن و مهلت دادن به چشمان برای فوکوس یا هر اصطلاح فنی دیگر ،نرم نرمک آن تصاویر به تصویری واضح مبدل گشته ) خودراهمانند آن سالهای ایشان دیدم .

تا امروز یا کمی آن طرفتر با خود می اندیشیدم که با حضرت پدر چقدر متفاوت هستم و چقدر فاصله بین من و ایشان وجود دارد ... اما حال فهمیده ام که ایشان نیز  با حضرت پدربزرگ مرحوم  به همبن میزان مختلف العقیده بوده اند.... بلکم بیشتر و تاریخ در حال تکرار .....

چقدر  افسوس که قرار است من در آینده محافظه کار شوم و هزار افسوس که من قرار است از آرمانهای عدالتخواهانه و آزادی طلبانه اینروزهایم دست بکشم و در مقابل فرزندانم در صفوف  انسانهای سنتی و محافظه کار قرار بگیرم.....

 

 و از آنجا که من نه صبر و سخنوری پدر را دارم ، نه پول پدر بزرگ و نه خویشتنداری وتوان ریش سفیدی مادر بزرگ و نه همسری به مهربانی و  استقامت اولیا حضرت مادر، فعلا از پذیرفتن وظیفه خطیر پدر شدن تبری جسته و ان را به سایر دوستان واجد تر و  واجب تر میسپارم باشد که رستگار کنند فرزندان را!

باشد که گوشه ای از این گردونه تکرار سوراخ شود و من از بیرون بجهم

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اسفند 1389ساعت 6:4 بعد از ظهر  توسط ذغال اخته  | 

 

آخر دنیا

پرنده به پایان آوازش رسیده بود
و درخت زیر چنگ هایش فرو پاشیده بود
 
و در آسمان، ابرها به هم گره خورده بود
و در منظره، تاریکی از میان هر شیاری راهی برده بود
در رگ های فرو افتاده طبیعت
 
تنها در خطوط تلگراف هنوز
صدای پیامی می آمد
ب – ر – گ – ر – د    ...    خ – ا – ن - ه
ت – و   ...   ی – ک  ...   پ – س – ر  ...   ه – م
د- ا – ر – ی   ...

....................

 

ترانه‌ی غم انگیز تشییع

تمام ساعت ها را متوقف کنید، تلفن را قطع کنید
آن سگ را با استخوانی لذیذ از پارس کردن منع کنید
صدای پیانوها را ساکت کنید، با صدای آرام طبل
تابوت را به بیرون آورید، بگویید عزادران بیایند
 
بگویید هواپیماها بر فراز سر ما ناله کنان چرخ بزنند
و پیام او مرده است را با شتاب بر صفحه آسمان بنویسند
روبان سیاه بر گردن سفید کبوترهای آزاد ببندید
بگویید پلیس های راهنمایی دستکش های سیاه به دست کنند
 
او شمال من بود، جنوب من، مشرق و مغرب من
او هفته کاری من بود و آرامش آخر هفته من
ظهر من، نیمه شب من، کلام من، آواز من
فکر کردم عشق تا به ابد پایدار می ماند: اشتباه کردم من
 
دیگر کسی ستاره ها را نمی خواهد، خاموششان کنید
دکان ماه را تخته کنید و خورشید را خلع سلاح کنید
آب اقیانوس را به بیرون بریزید و جنگل ها را صاف کنید
که دیگر کنون هیچ خیری در هیچ چیزی موجود نیست

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم دی 1389ساعت 7:50 بعد از ظهر  توسط ذغال اخته  | 

دچار سندرم چشم انتظاری شدم....

پیشرفته است...

همه چی پیشرفت می کنه الا من!...

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آذر 1389ساعت 2:23 قبل از ظهر  توسط ذغال اخته  | 

هنوز زنده ام....
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم آبان 1389ساعت 11:50 بعد از ظهر  توسط ذغال اخته  | 

رادیو 7

 

من بعنوان یه آدم تنبل کتاب نخون بسیار مفتخرم که از این برنامه لذت می برم. از نظر من فوق العادس ... یا بهتره بگم تو آشغال دونیه صدا سیما یه سوپر فوق العادس... هیچ چیز بهتر از این نیس که یکی بشینه واست داستان خان جونو تعریف کنه ...خیلیم توپ تعریف کنه  و تو بشینی( یعنی من بشینم ) و گوش بدم .........

دلم غنج رفت

زنده باد رادیو ۷ ...زنده باد خان جون .... زنده باد ترنا

 

هر شب ۲۳:۳۰ یا یکم اینور اونور ...شبکه ۷   

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم آبان 1389ساعت 7:44 بعد از ظهر  توسط ذغال اخته  | 

کاش غم و غصه هم قیمت داشت

مجّانی است

همه می‌خورند.

 

کاش روی دهان‌مان

کنتوری نصب می‌شد

و جریمة غصه‌ها را

به حساب آنان می‌ریختیم.

 

غصه نخوریم مردم

سیاستمدارها هم روزی بزرگ می‌شوند

به مدرسه می‌روند

و دنیا

مثل گل مصنوعی قشنگ می‌شود

هر چیز مجانی که  ارزش خوردن ندارد.

 

شمس لنگرودی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم آبان 1389ساعت 11:55 بعد از ظهر  توسط ذغال اخته  | 

UN SECRETO DE ESPERANZA

تازه دیدمش...

خیلی حال داد وسط این همه درس و مرس

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مهر 1389ساعت 2:6 بعد از ظهر  توسط ذغال اخته  | 

شب بخیر خانم کابارکاس!

 به  خانم کابارکاس  

کم کم حس میکنم پیر شده ام‌

صبح ها اگر خواستید پیدایم کنید قبل از ساعت ۶ میان صف قند و شکر یا شیر جلوی درب فروشگاههای سپه یا اتکا منتظرم باشید ... شبها هم بعد از ساعت ۸ سراغم نیایید که بعد از بازگشت از مسجد در رختخواب با نوای رادیوی قدیمی ام به خواب می روم.

اهل ورزش و پارک  و گپ و گفت با همسالانم نیستم. شاید اشتباهم در این سالها این بود که فقط اوقات خود را با خانواده ام گذرانده بودم و از معاشرت با غیر از انها چیز زیادی نمی دانستم .

بعد از ظهر ها کمی قدم می زنم ... روزنامه ای می خرم و سر راه از میدان تره بار خریدی مختصر مینمایم تا برای شام رژیمی بدون قند وچربی و نمک ـ ترشی, ‌‌‌مختصر مواد اولیه فراهم اورم شاید که با شام اب پز  ِ بی مزه ی ِ بی نمک ِامشب کمی زود تر خواب به چشمانم اید و درد این پهلو به آن پهلو شدن لختی مرا با درد ِ زانوانم, قلبم , تنگی نفسم ,سوی کم چشمانم , ریه های آب آورده ام, کیسه ی بزرگ داروها و تنهاییم , تنها گذارد.

داشت یادم میرفت.....دندانهایم را در نیاورده ام

راستی بخاطرتدارک  هدیه ی  شب تولد ۹۱ سالگیم  بسیار سپاسگذارم

شب بخیر

                                                                             

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مهر 1389ساعت 11:14 بعد از ظهر  توسط ذغال اخته  | 

زندگی

هر روز دست زندگیم را می گیرم

                                                      و به میانه ی بازار پر طمطراق دنیا می برم

و به وی می سپارم که اندکی بمان تا باز گردم

زندگیم در آن حیر و ویر

و در آن برخورد های سریع ...

مانند کودکی که مادرش را گم کرده باشد

آرام بغض کرده ...

                        پاره خط لبانش بسوی تقعری رو به پایین می گرایند ...

                                           آنقدر معصومانه اشک میریزد که باران هم به نفس نفس می افتد

 و هنگام بازگشت

هرچه صورت شورش را می بوسم با من آشتی نمی کند

و سرش را بر شانه هایم میگذارد

  از خستگی به خواب میرود

                                          در این اندیشه ...

                                                                             که ای کاش فردا ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389ساعت 0:49 قبل از ظهر  توسط ذغال اخته  |